بعضی آدمها را باید در لحظههای ساده زندگی شناخت؛ در همان لحظههایی که بیهیاهو میگذرند، اما رازهای بزرگی را از دل آدمها آشکار میکنند. «حاج عبدالمهدی مغفوری»، قائممقام رئیس ستاد لشکر ۴۱ ثارالله کرمان، یکی از همان مردها بود؛ مردی که محبت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در عمق جانش ریشه دوانده بود و رد این دلدادگی را میشد حتی در سادهترین رفتارهای روزمرهاش دید.
همسر مکرّم سردار شهید حاج عبدالمهدی مغفوری، خاطرهای از زندگی مشترک و شیرین خود با این شهید والامقام نقل میکنند که در عین سادگی، نکتهای عمیق و تأملبرانگیز در دل خود دارد؛ روایتی از یک سبک زندگی الهی و سرشار از مهر، که در آن ارادت به حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) با احترام به خانواده و محبت به فرزندان پیوند خورده است.
دختر دوم خانواده، دختری بازیگوش و شیرین زبانی بود که یک نخ در میان کفشهایش را شوهر میداد. انگار کفشهایش با او سر ناسازگاری داشتند! هر بار که خانواده قصد بیرون رفتن میکردند، ماجرای گمشدن کفشهای او هم از راه میرسید و همه اعضاء خانواده را در جستوجویی دوباره کفشهایش به خط میکرد.
آن روز هم خانواده آماده رفتن به مسجد جامع بودند. همهچیز برای رفتن مهیا بود، اما کفشهای دخترک باز هم پیدا نمیشد. در میان آن رفتوآمدها و جستوجوها، دختر کوچولو خودش را به پدر رساند. نگرانی معصومانهای در چهرهاش نشسته بود. سرش را بالا گرفت و با همان صداقت شیرین کودکانه پرسید:
ـ بابا، اگه پای من زخم بشه و خون بیاد، فرشهای مسجد نجس میشه؛ اونوقت باید چیکار کنم؟
حاج عبدالمهدی به دخترش نگاه کرد. در آن نگاه پدرانه، نه نشانی از خشم بود و نه اثری از سرزنش. دستهایش را گشود و با مهربانی گفت:
ـ بیا بغل من.
دختر به آغوش پدر پناه برد؛ آغوشی که برای او امنترین جای دنیا بود. اما مادر که بارها شاهد گمشدن کفشهای دخترش بود، دیگر نتوانست سکوت کند. از اینکه این ماجرا هر بار تکرار میشد، خسته شده بود. رو به همسرش کرد و با لحنی آمیخته به گلایه گفت:
ـ آخه حاجی، یه حرفی به این بچه بزن! بهش بگو مواظب کفشهاش باشه. هر وقت میآییم بیرون، کفشهاشو گم کرده. یک بار دعواش کن تا دیگه این کار رو تکرار نکنه!
حرفهایش از سر دلسوزی بود. میخواست دخترشان یاد بگیرد بیشتر مراقب وسایلش باشد و این عادت را کنار بگذارد. شاید انتظار داشت حاج عبدالمهدی هم مثل هر پدر دیگری، این بار دخترش را سرزنش کند؛ حتی اگر شده، با چند کلمه تذکر.
اما حاج عبدالمهدی سکوت کرد.
نگاهش را به همسرش دوخت. انگار در دلش چیزی گذشت که از چشم دیگران پنهان بود؛ محبتی عمیق که حتی در چنین لحظه کوچکی نیز نمیتوانست آن را نادیده بگیرد. بعد، آرام و بیتکلف، جملهای بر زبان آورد که تمام ماجرا را در خودش خلاصه میکرد:
ـ نمیتونم چیزی بهش بگم؛ آخه همنام حضرت فاطمه است... .



نظر شما